۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

دختر یا پسر؟

همین که حدس می زنم که حتما پسره، پسری که نجابت، زکاوت و آرامش مهدی را داره، یهو یه دختر بچه ی تپلِ فرفریِ شیطون جلوی چشمام ظاهر می شه!
یه وقتایی هم می گم حلال زاده به داییش میره و از شباهت های احتمالی خندم می گیره!

و همین طور این ها را در ذهنم جا به جا می کنم و با این که می دونم به نتیجه نمی رسم به جست و جو ادامه می دم...
دلم قنچ میره!

هر وقت هم که می خوام متمرکز بشم ببینم احساسم چی می گه، نمی شه! احساسم از شوق یکجا آروم نمیگیره و دائم این طرف اون طرف ورجه وورجه میکنه!

مهدی میگه اینکه نمیتونیم حدس بزنیم از این بابتِ که ترجیهی برای ما و خانواده هامون وجود نداره.

حالا همین امروز و فرداست که معلوم می شه. و با این که خیلی می خوام بدونم چیه تا باهاش راحت تر ارتباط برقرار کنم دلم می خواد که ندونم!
و این دانستن و ندانستن هم مثل همون شوق کودکانه دنبال هم گذاشته اند.

اصلا این روزها هزارکودکان شده ام من!

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

نقشی نو


ری را یک اسم!
یک مخاطب بی اسم!
یک بهانه ست برای خواندن... خواستن... منتظر بودن...
ری را های من از میان کلاف های خاکستری روزمرگی رنگ می گیرند، نزدیک می آیند و بعد در نهایت نزدیکی رنگ می بازند تا هم رنگ شویم به بی رنگی آرامشی که جریان یافته است بر وجودم از روزهای گرم تموز آن سالی که کوزه گر مرا در آن گداخت تا همین حالایی که آغوش باز کرده است با "مژده ی فروردین"...
و تو، مهدی! که خود روزگاری ری را ی یکه تازی بودی من را ما شدی تا به انتظار ری را ی جدیدمان باشیم... فرزندمان!