همین که حدس می زنم که حتما پسره، پسری که نجابت، زکاوت و آرامش مهدی را داره، یهو یه دختر بچه ی تپلِ فرفریِ شیطون جلوی چشمام ظاهر می شه!
یه وقتایی هم می گم حلال زاده به داییش میره و از شباهت های احتمالی خندم می گیره!
و همین طور این ها را در ذهنم جا به جا می کنم و با این که می دونم به نتیجه نمی رسم به جست و جو ادامه می دم...
دلم قنچ میره!
هر وقت هم که می خوام متمرکز بشم ببینم احساسم چی می گه، نمی شه! احساسم از شوق یکجا آروم نمیگیره و دائم این طرف اون طرف ورجه وورجه میکنه!
مهدی میگه اینکه نمیتونیم حدس بزنیم از این بابتِ که ترجیهی برای ما و خانواده هامون وجود نداره.
حالا همین امروز و فرداست که معلوم می شه. و با این که خیلی می خوام بدونم چیه تا باهاش راحت تر ارتباط برقرار کنم دلم می خواد که ندونم!
و این دانستن و ندانستن هم مثل همون شوق کودکانه دنبال هم گذاشته اند.
اصلا این روزها هزارکودکان شده ام من!
یه وقتایی هم می گم حلال زاده به داییش میره و از شباهت های احتمالی خندم می گیره!
و همین طور این ها را در ذهنم جا به جا می کنم و با این که می دونم به نتیجه نمی رسم به جست و جو ادامه می دم...
دلم قنچ میره!
هر وقت هم که می خوام متمرکز بشم ببینم احساسم چی می گه، نمی شه! احساسم از شوق یکجا آروم نمیگیره و دائم این طرف اون طرف ورجه وورجه میکنه!
مهدی میگه اینکه نمیتونیم حدس بزنیم از این بابتِ که ترجیهی برای ما و خانواده هامون وجود نداره.
حالا همین امروز و فرداست که معلوم می شه. و با این که خیلی می خوام بدونم چیه تا باهاش راحت تر ارتباط برقرار کنم دلم می خواد که ندونم!
و این دانستن و ندانستن هم مثل همون شوق کودکانه دنبال هم گذاشته اند.
اصلا این روزها هزارکودکان شده ام من!