‏نمایش پست‌ها با برچسب پدر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پدر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

پدر بودن، آن هم در عنفوان جواني... يا «هيچ راهي بن‌بست نيست... چون هميشه مي‌توان راهي ساخت...»

مدت‌هاست نگرشم به زندگي از نگرشي خطي و پيوسته به نگرشي گسسته و دوره‌اي تغيير كرده است. تصور اينكه زماني خواهد رسيد كه زندگي‌ام در مسيري يكنواخت، رو به مطلوب سير خواهد كرد، ديگر برايم عجيب شده است. به وجود مراحل مختلف، گسسته و گاه كاملا متضاد در زندگي ايمان آورده‌ام؛ به اينكه اولا زندگي از راهي به راهي و از منزلي به منزلي در تغيير است. دوم اين كه هيچ منزلي ابدي و هيچ راهي هميشگي نيست و سوم اينكه در هر دوره‌اي بايد بهترين بود و تصورات دوره قبل و تخيلات دوره بعد را دور ريخته، به زندگي پرداخت. در اين نوشته قصد دارم داستاني كوتاه از روند سازگاري‌ام با اين دوره سخت بيان كنم. 
روند زندگي من بعد از آمدن‌مان به اصفهان، دوره جديدي را شروع كرده است:

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

راز عشق به نوه

نمي‌دونم اين پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها چه عشقي در سينه دارند كه اين جوري با نوه‌شون گرم مي‌گيرن و ساعت‌ها باهاش بازي مي‌كنند. كاري كه منِ پدر نهايت 15 دقيقه بتونم با اشتياق و ذوق انجام بدم. پدر شدن مطمئنا تجربه بزرگ و منحصربه‌فردي براي هر كسي مي‌تونه باشه ولي فكر كنم پدربزرگ شدن به مراتب لذت بيشتري داشته باشه.
به قول يكي از دوستان پدربزرگ رستا، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها به دو دليل نوه‌هاشون رو بيشتر از همه چي دوست دارند:
اول اينكه نوه سود ِ دارايي حساب مي شه و سود هميشه شيرين‌تر از خود داراييه!
دوم اينكه نوه دشمن ِ دشمن آدمه! يه جورايي دشمن مشترك داره با آدم و اين يعني دوستي!


پ.ن:
1. اين پست تشكر كوچكي است از الطاف و زحمات بي‌دريغ پدربزرگ رستا كه انصافا مثل كوهي بزرگ‌وارانه دست گل نوشكفته و كوچك ما رو مي‌گيره و لبخند رو بر لبهاش نقش مي‌بنده.
2. تشكر از مادربزرگش نياز به يك پست جداگانه و بسيار طولاني دارد!

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

به تمام پدرهای بچه‌های کوچولو...

و اینجا چشم‌های کوچکی است

که شب و روز

تو را تماشا می‌کند…

و گوش‌های کوچکی که

خیلی زود

هرچه تو می‌گویی می‌شنود...


و دست‌های کوچکی که با اشتیاق

هرچه تو می‌کنی

انجام می‌دهد

و روح کوچکی که در رؤیاهایش

در انتظار روزی است

که به چون تو بزرگ باشد…

تو معبود خیالی او هستی.
تو عاقل‌ترین عاقل‌ها، هستی
برای او و در این فکر کوچک
به تو هرگز شک نمی‌کند
به تو خالصانه دل بسته


و هرچه تو بگویی یا انجام دهی

در فکرش جاودانه می‌ماند

و وقتی بزرگ شد

خواهد گفت و انجام خواهد داد،

درست مثل تو...

دوستی کوچک

با چشمانی عمیق هست که...

فکر می‌کند

تو هرچه می‌گویی صحیح است.

چشم‌هایش همیشه باز

و شب و روز

تو را تماشا می‌کند

و هرچه تو انجام دهی

آرزويي است برای او

که بی‌صبرانه در انتظار بزرگ شدن است

تا مثل تو باشد...

نگاه پاک و معصومانه‌ی امید خدا، گوارای وجودتان...


پ.ن:

1- دوست خوبي مطلب بالا رو به مناسبت بچه‌دارشدن‌مان برايم فرستاده بود. ديدم براي مني كه مدت‌هاست دنبال حرفي براي نوشتن هستم فرصت خوبيه! متن قشنگي بود كه گفتم انتشارش علاوه بر زيبايي كه داره، از حرف‌هاي تازه زاييده شده‌اي در دلم حكايت مي‌كنه.

2. پدر شدن در اين دوران، برزخي از بودن‌ها و نبودن‌هاست. برزخي از مخاطب حيات‌هاي پاك و ناپاك بودن. برزخي كه يك طرفش پر از احساس و زيبايي و اطمينان و زندگي‌ست و اون طرفش پر از خشكي‌ها و نازيبايي‌ها و بي‌اعتمادي‌هاست. پدري كه دست دخترش رو مي‌گيره بايد سراسر ايمان باشه و اعتماد، آرامش باشه و لطافت هرچند خودش تو اين دوران دستي رو با ايمان و اعتماد و آرامش نگرفته باشه. پدر بايد صداقت باشه و راستي گرچه دنيا پر شده از دروغ و جعل! پدر بايد گرم باشه و شاداب گرچه دنيا سرد شده و غمگين. روزها بايد به هزاران نگاه دروغ و ريا زل بزنه و باز هم بتونه شب نگاه معصومانه دخترش رو تحمل كنه. بايد به دخترش ياد بده كه از شكستن شاخه‌اي غمگين بشه ولي خودش تحمل شنيدن اخبار خونريزي‌ها رو داشته باشه. پدر بودن در اين دوران يعني تحمل پنجره‌وار باد براي عبور آفتاب.

3. پدرهاي اين دوره زمانه بايد قدرت آفرينش يك خانه زيبا رو داشته باشند، بايد بلد باشند خداي گمشده اين دوران رو به خونه هاشون بازگردونند.

4. اونجوري كه دكتر مي‌گفت قرار شده يك فرشته خانوم به خانواده‌مون بپيونده! يعني كه بچه‌مون دختره! فرقي نداشت اگر پسر هم بود. براي من كه پدر خواهم بود هر كدومشون يه مزيت داره! شب‌ها كه مياي خونه پسرت گارد مي‌گيره كاراته بازي كنه و دخترت دست‌هاش رو باز مي كنه تا تو بغلت خوابش ببره!

5. دنبال اسم هستيم براي اين فرشته خانوم. اگر پيشنهادي دارين دريغ نكنين :) ممنون مي شيم.

نوشته شده توسط مهدي

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

لطفا همه احترام بگذاريد

پدر شدن يه مقامه! اينجوري نيست كه بهت بگن قراره پدر شي و بعدش هم تو يهو پدر شي! مي دونم كه خيلي ها حتي بعد از اينكه اولين بار بچه شون رو بغل گرفتن، پدر نشدن و فريب گفته هاي بقيه رو خوردن. اين پيش فرض ساده كافيه تا مثل خوره به ذهنم بيفته كه چه جوري بايد به اين مقام رسيد؟مقام يه برچسب يا يه حال روحي نيست كه بشه سريع به دستش آورد! بايد برا رسيدن بهش سعي كرد، تلاش كرد، هزينه داد و ذره ذره وجودت رو در راهش تصفيه كرد. اين كار فقط دست خودت نيست. بعضي وقت ها دست هايي كه ظاهرا از غيب اند تو اين راه نقش هايي دارند. مثل مادر شدن! مادر يك مقامه! يك مقامه محترم كه همه نظام هاي اخلاقي اون رو به رسميت شناخته و بهش اهميت فوق العاده اي قائل شدن. اين اهميت از همون جايي ناشي مي شه كه بهش مي گم مقام.
من تو اين مدت شاهد ذره ذره بالا رفتن و عروج يك انسان تا رسيدن به اين مقام بودم. گرچه خودش هنوز فكر مي كنه راه زيادي مونده ولي من مي بينم كه راه زيادي رو هم تا حالا رفته. چون ديدم كه چطور يك پديده، يك حضور، يك وجود با تلالوي زايش يك حيات، آروم آروم دست اين انسان رو گرفته و اون رو به حركت وا داشته! رنجش داده، خندونده! لحظاتش رو پر از اشك و لبخند كرده! از آه و آرزو. از حماسه شگفت انگيز خلقت يك حيات. و من شاهد اين بودم كه او ذره ذره پالايش شده! ذهنش از بين اون همه رنج و درد و آه، شاخه سبز و ناز حياتي رو پروده كه عصاره تمام روحش شده و اسمش رو گذاشته عشق، فرزند يا اون چيزي كه خودش «جي جي» صداش مي كنه.من مقام مادريش رو به رسميت مي شناسم و بهش احترام مي ذارم و غبطه مي خورم به انساني كه در مسير انسان شدنش يك گام ديگه به سوي كمال برداشته! تبريك مي گم بهش و براش آرزوهاي خوب رو تو دلم مرور مي كنم.
به فرزندم فكر مي كنم به چيزهايي كه به او خواهم آموخت. توي ذهنم ليستشون مي كنم و سعي مي كنم اونها را پالايش بكنم و بدها رو از خوب ها جدا كنم. مي خوام اسمي براي اين ليست بذارم. ناخودآگاه اولين اين ليست مي شه عنوانش: عشق و احترام به مادر!
نمي دونم چه جوري مي شه پدر شد! مادرهاي واقعي زيادند و پدرهاي واقعي هم(گرچه كمتر)! ديروز رفته بوديم كتاب فروشي تا چندكتاب برا اين موضوع بخريم! كتاب هاي زيادي بود، كتاب هاي خوبي هم خريديم ولي بازهم بايد در خودم غوطه ور شوم تا حركتي بكنم و زياد هم عقب نمونم.


"مهدي"