باردار شوید تا به یاد قیامت افتید!!!

هست می گن روزه بگیری به یاد گرسنه ها می افتی ها... حالا من می خوام بگم باردار که می شی یاد چه کسایی می یافتی...
اول از همه می فهمی که چه قدر مامانت رو تا حالا نفهمیدی...
بعد کم کم به یاد زخم معده ای ها وهمه ی کسایی که بلاخره یه جای گوارششون مشکل داره می افتی.
انواع و اقسام کسایی که افسردگی های ناشی از تغییرات هورمونی دارن میاد جلوی چشمات.
چاق ها و عوارض اضافه وزنشون همیشه مد نظرت هستند.
شاید تا حالا آدمای بدخواب زیادی رو دیده باشی ولی از اون جایی که قبلا مثل مرغ سرشب می خوابیدی و مثل خروس کله ی سحر بیدار می شدی نمی فهمیدیشون. اما حالا یه پا جغد شدی و تا صبح هوهو و ووی ووی می کنی.و از صبح تا شب هم اونایی که همیشه سردرد دارند رو درک میکنی.
کلا از یه جایی به بعد می فهمی که چه قدر راه رفتن فرآیند پیچیده ایه. اوایل از اینکه هر کدوم از پاهات برا خودشون راه می رن تعجب میکنی. اما بعد می فهمی اتفاق های دیگه ای هم هست...  مثلا اینکه چه جوریه که قبلا وقتی مادربزرگت داره با نهایت سرعتش باهات راه میره، هر چند دقیقه یه بار باید بایسی تا بهت برسه!
مثلا همین چند روز پیش با اینکه اولین نفری بودم که از مترو اومدم بیرون، آخرین نفری بودم که ایستگاه رو ترک می کرد. آخرین کسی که ازم جلو زد یه پیرمرد بود با عصا و کمر 45 درجه خم!
البته این مساله محدود به راه رفتن تنها نمیشه و همه ی و همه ی مسائل ارتوپدیک را شامل می شه!
همین جور که دارم می نویسم به یاد گروه های بیشتری می افتم و باهاشون احساس همدردی دارم.
در مجموع اینکه باردار شوید تا به یاد قیامت افتید!!!
"ریحان"

تكرار زندگي ام...

وقتي به روزهايي كه اولين روزهاي او خواهد بود فكر مي كنم. وقتي به لبخندهايي كه اولين لبخندهايش خواهد بود فكر مي كنم، وقتي به اولين كلماتي كه در دهانش خواهيم گذاشت فكر مي كنم. وقتي به اولين منظره هايي كه نشانش خواهيم داد فكر مي كنم وقتي به اولين لقمه هاي آماده اي كه بر دهان فكرش خواهيم گذاشت فكر مي كنم انگار كه خودم را در او تكرار شده مي يابم. من خود را در او تكرار خواهم كرد. نه اينكه او را مثل خودم بزرگش كنم كه خود را دوباره در خود از بچگي بزرگ خواهم كرد. مرور خواهم كرد زندگي را و بزرگ شدن را. بي خود نيست اين روزها بيشتر از قبل خواب خانه كودكي ام را، پشت بامش را، حياتش را، كوچه اش را همسايه ها و حتي جوب هاي آبش را مي بينم. 
"مهدی"

در انتظار نوروز...

داريم خونه رو براش آماده مي كنيم. ديگه كم مونده. اين روزها انقدر سرمون شلوغ بوده كه جز حرف زدن باهاش نتونستيم كار ديگه اي براش بكنيم. حالا ما مونديم و كمتر از دو ماه فرصت تا ببينيم كه چه كارهايي مي شه كرد.
امسال بهار، علاوه بر نو شدن روزمون، زندگي مون هم نو مي شه. امسال خانه تكاني كردنمون، مثل هر سال نيست. خانه تكاني امسال ما، تميز كردن خانه ايه كه قراره خانه اول يك انسان در زندگي اش باشه. شما بوديد برا همچين مهموني چه جوري خانه تكاني مي كرديد. ما شروع كرديم. اتاقي رو كه تا حالا محل كار و درس خواندنمان بود داريم خالي مي كنيم تا براش آماده كنيم. ساده و زيبا. 
"مهدی"


مامان جان، جی جی، من که این همه برا شما چاق شدم! یه جا پیدا کن بگیر بشین دیگه اونجا! اینقدر نلول! من فردا امتحان دارماااا



عيدي ما به فرزندمان

بدون شرح...








به تمام پدرهای بچه‌های کوچولو...

و اینجا چشم‌های کوچکی است

که شب و روز

تو را تماشا می‌کند…

و گوش‌های کوچکی که

خیلی زود

هرچه تو می‌گویی می‌شنود...


و دست‌های کوچکی که با اشتیاق

هرچه تو می‌کنی

انجام می‌دهد

و روح کوچکی که در رؤیاهایش

در انتظار روزی است

که به چون تو بزرگ باشد

تو معبود خیالی او هستی.
تو عاقل‌ترین عاقل‌ها، هستی
برای او و در این فکر کوچک
به تو هرگز شک نمی‌کند
به تو خالصانه دل بسته


و هرچه تو بگویی یا انجام دهی

در فکرش جاودانه می‌ماند

و وقتی بزرگ شد

خواهد گفت و انجام خواهد داد،

درست مثل تو...

دوستی کوچک

با چشمانی عمیق هست که...

فکر می‌کند

تو هرچه می‌گویی صحیح است.

چشم‌هایش همیشه باز

و شب و روز

تو را تماشا می‌کند

و هرچه تو انجام دهی

آرزويي است برای او

که بی‌صبرانه در انتظار بزرگ شدن است

تا مثل تو باشد...

نگاه پاک و معصومانه‌ی امید خدا، گوارای وجودتان...


پ.ن:

1- دوست خوبي مطلب بالا رو به مناسبت بچه‌دارشدن‌مان برايم فرستاده بود. ديدم براي مني كه مدت‌هاست دنبال حرفي براي نوشتن هستم فرصت خوبيه! متن قشنگي بود كه گفتم انتشارش علاوه بر زيبايي كه داره، از حرف‌هاي تازه زاييده شده‌اي در دلم حكايت مي‌كنه.

2. پدر شدن در اين دوران، برزخي از بودن‌ها و نبودن‌هاست. برزخي از مخاطب حيات‌هاي پاك و ناپاك بودن. برزخي كه يك طرفش پر از احساس و زيبايي و اطمينان و زندگي‌ست و اون طرفش پر از خشكي‌ها و نازيبايي‌ها و بي‌اعتمادي‌هاست. پدري كه دست دخترش رو مي‌گيره بايد سراسر ايمان باشه و اعتماد، آرامش باشه و لطافت هرچند خودش تو اين دوران دستي رو با ايمان و اعتماد و آرامش نگرفته باشه. پدر بايد صداقت باشه و راستي گرچه دنيا پر شده از دروغ و جعل! پدر بايد گرم باشه و شاداب گرچه دنيا سرد شده و غمگين. روزها بايد به هزاران نگاه دروغ و ريا زل بزنه و باز هم بتونه شب نگاه معصومانه دخترش رو تحمل كنه. بايد به دخترش ياد بده كه از شكستن شاخه‌اي غمگين بشه ولي خودش تحمل شنيدن اخبار خونريزي‌ها رو داشته باشه. پدر بودن در اين دوران يعني تحمل پنجره‌وار باد براي عبور آفتاب.

3. پدرهاي اين دوره زمانه بايد قدرت آفرينش يك خانه زيبا رو داشته باشند، بايد بلد باشند خداي گمشده اين دوران رو به خونه هاشون بازگردونند.

4. اونجوري كه دكتر مي‌گفت قرار شده يك فرشته خانوم به خانواده‌مون بپيونده! يعني كه بچه‌مون دختره! فرقي نداشت اگر پسر هم بود. براي من كه پدر خواهم بود هر كدومشون يه مزيت داره! شب‌ها كه مياي خونه پسرت گارد مي‌گيره كاراته بازي كنه و دخترت دست‌هاش رو باز مي كنه تا تو بغلت خوابش ببره!

5. دنبال اسم هستيم براي اين فرشته خانوم. اگر پيشنهادي دارين دريغ نكنين :) ممنون مي شيم.

نوشته شده توسط مهدي

وقتی جی جی دست تکان می دهد!

دو هفته پيش براي تعيين جنسيت جي‌جي رفتيم دكتر. از چند روز قبلش دل تو دلم نبود و قرار نداشتم.

علي‌رغم ممنوعيت ورود آقايان به مطب، مهدي رو هم با خودمون برديم. چيزي رو كي مي‌ديدم باورم نمي‌شد. كاملا شكل گرفته بود. فكر مي‌كردم دارم توهم مي‌بينم. مامان و مهدي مطب رو گذاشته بودند روي سرشون و دائم قربون صدقه‌اش مي‌رفتن. و دكتر يكي يكي برام مي‌گفت:

- ايناها! اين دهنشه... اين قلبشه... ببين حفره‌هاش هم كاملا پيداست. دستاش پاهاش...

بلا سر كارمون گذاشته بود و خودش رو جمع كرده بود. نمي‌شد فهميد كه دختره «تاج سر» يا پسره «گل پسره»!

اما من چيزي رو ديدم كه علي رغم اينكه جواب سوالمون رو نگرفتم راضي راهي خونه شدم. دستش! بله! حركت دستش كه بالا ميومد و انگار كه به چونه اش مي‌زد و همين كافي بود كه تا صبح صد بار فيلمي كه مهدي گرفته بود رو دوره كنم و صد بار اون حس شگفت‌انگيز سرتاپاي وجودم رو بگيره. انگار كه داشت دست تكون مي‌داد برامون!

دكتر يه آزمايش سونوي ديگه برام نوشت و گفت كه تاريخ نمي‌زنم تا هر وقت تونستي بري. اما حداكثر تا دو هفته ديگه مي‌توني جوابت رو بگيري.

حالا سه هفته گذشته و من به همون حركت دست راضي‌ام.

و شايد اگه خريد وسايلش مطرح نبود ترجيح مي‌دادم
دنيا بياد
دستش رو ببوسم
و فرزندم خطابش كنم.

لطفا همه احترام بگذاريد

پدر شدن يه مقامه! اينجوري نيست كه بهت بگن قراره پدر شي و بعدش هم تو يهو پدر شي! مي دونم كه خيلي ها حتي بعد از اينكه اولين بار بچه شون رو بغل گرفتن، پدر نشدن و فريب گفته هاي بقيه رو خوردن. اين پيش فرض ساده كافيه تا مثل خوره به ذهنم بيفته كه چه جوري بايد به اين مقام رسيد؟مقام يه برچسب يا يه حال روحي نيست كه بشه سريع به دستش آورد! بايد برا رسيدن بهش سعي كرد، تلاش كرد، هزينه داد و ذره ذره وجودت رو در راهش تصفيه كرد. اين كار فقط دست خودت نيست. بعضي وقت ها دست هايي كه ظاهرا از غيب اند تو اين راه نقش هايي دارند. مثل مادر شدن! مادر يك مقامه! يك مقامه محترم كه همه نظام هاي اخلاقي اون رو به رسميت شناخته و بهش اهميت فوق العاده اي قائل شدن. اين اهميت از همون جايي ناشي مي شه كه بهش مي گم مقام.
من تو اين مدت شاهد ذره ذره بالا رفتن و عروج يك انسان تا رسيدن به اين مقام بودم. گرچه خودش هنوز فكر مي كنه راه زيادي مونده ولي من مي بينم كه راه زيادي رو هم تا حالا رفته. چون ديدم كه چطور يك پديده، يك حضور، يك وجود با تلالوي زايش يك حيات، آروم آروم دست اين انسان رو گرفته و اون رو به حركت وا داشته! رنجش داده، خندونده! لحظاتش رو پر از اشك و لبخند كرده! از آه و آرزو. از حماسه شگفت انگيز خلقت يك حيات. و من شاهد اين بودم كه او ذره ذره پالايش شده! ذهنش از بين اون همه رنج و درد و آه، شاخه سبز و ناز حياتي رو پروده كه عصاره تمام روحش شده و اسمش رو گذاشته عشق، فرزند يا اون چيزي كه خودش «جي جي» صداش مي كنه.من مقام مادريش رو به رسميت مي شناسم و بهش احترام مي ذارم و غبطه مي خورم به انساني كه در مسير انسان شدنش يك گام ديگه به سوي كمال برداشته! تبريك مي گم بهش و براش آرزوهاي خوب رو تو دلم مرور مي كنم.
به فرزندم فكر مي كنم به چيزهايي كه به او خواهم آموخت. توي ذهنم ليستشون مي كنم و سعي مي كنم اونها را پالايش بكنم و بدها رو از خوب ها جدا كنم. مي خوام اسمي براي اين ليست بذارم. ناخودآگاه اولين اين ليست مي شه عنوانش: عشق و احترام به مادر!
نمي دونم چه جوري مي شه پدر شد! مادرهاي واقعي زيادند و پدرهاي واقعي هم(گرچه كمتر)! ديروز رفته بوديم كتاب فروشي تا چندكتاب برا اين موضوع بخريم! كتاب هاي زيادي بود، كتاب هاي خوبي هم خريديم ولي بازهم بايد در خودم غوطه ور شوم تا حركتي بكنم و زياد هم عقب نمونم.


"مهدي"

دختر یا پسر؟

همین که حدس می زنم که حتما پسره، پسری که نجابت، زکاوت و آرامش مهدی را داره، یهو یه دختر بچه ی تپلِ فرفریِ شیطون جلوی چشمام ظاهر می شه!
یه وقتایی هم می گم حلال زاده به داییش میره و از شباهت های احتمالی خندم می گیره!

و همین طور این ها را در ذهنم جا به جا می کنم و با این که می دونم به نتیجه نمی رسم به جست و جو ادامه می دم...
دلم قنچ میره!

هر وقت هم که می خوام متمرکز بشم ببینم احساسم چی می گه، نمی شه! احساسم از شوق یکجا آروم نمیگیره و دائم این طرف اون طرف ورجه وورجه میکنه!

مهدی میگه اینکه نمیتونیم حدس بزنیم از این بابتِ که ترجیهی برای ما و خانواده هامون وجود نداره.

حالا همین امروز و فرداست که معلوم می شه. و با این که خیلی می خوام بدونم چیه تا باهاش راحت تر ارتباط برقرار کنم دلم می خواد که ندونم!
و این دانستن و ندانستن هم مثل همون شوق کودکانه دنبال هم گذاشته اند.

اصلا این روزها هزارکودکان شده ام من!

نقشی نو


ری را یک اسم!
یک مخاطب بی اسم!
یک بهانه ست برای خواندن... خواستن... منتظر بودن...
ری را های من از میان کلاف های خاکستری روزمرگی رنگ می گیرند، نزدیک می آیند و بعد در نهایت نزدیکی رنگ می بازند تا هم رنگ شویم به بی رنگی آرامشی که جریان یافته است بر وجودم از روزهای گرم تموز آن سالی که کوزه گر مرا در آن گداخت تا همین حالایی که آغوش باز کرده است با "مژده ی فروردین"...
و تو، مهدی! که خود روزگاری ری را ی یکه تازی بودی من را ما شدی تا به انتظار ری را ی جدیدمان باشیم... فرزندمان!