باردار شوید تا به یاد قیامت افتید!!!
۱۰:۳۹ | برچسبها بارداری, قیامت, واقعیت | 3 Comments
تكرار زندگي ام...
۱۴:۲۰ | | 2 Comments
در انتظار نوروز...
۱۳:۲۰ | برچسبها اتاق بچه | 2 Comments
مامان جان، جی جی، من که این همه برا شما چاق شدم! یه جا پیدا کن بگیر بشین دیگه اونجا! اینقدر نلول! من فردا امتحان دارماااا
۱۰:۰۲ | | 4 Comments
به تمام پدرهای بچههای کوچولو...
و اینجا چشمهای کوچکی است که شب و روز تو را تماشا میکند… و گوشهای کوچکی که خیلی زود هرچه تو میگویی میشنود...
و دستهای کوچکی که با اشتیاق
هرچه تو میکنی
انجام میدهد
و روح کوچکی که در رؤیاهایش
در انتظار روزی است
تو معبود خیالی او هستی.
تو عاقلترین عاقلها، هستی
برای او و در این فکر کوچک
به تو هرگز شک نمیکند
به تو خالصانه دل بسته
و هرچه تو بگویی یا انجام دهی
در فکرش جاودانه میماند
و وقتی بزرگ شد
خواهد گفت و انجام خواهد داد،
درست مثل تو...
دوستی کوچک
فکر میکند
تو هرچه میگویی صحیح است.
چشمهایش همیشه باز
و شب و روز
و هرچه تو انجام دهی
آرزويي است برای او
که بیصبرانه در انتظار بزرگ شدن است
تا مثل تو باشد...
نگاه پاک و معصومانهی امید خدا، گوارای وجودتان...
پ.ن:
1- دوست خوبي مطلب بالا رو به مناسبت بچهدارشدنمان برايم فرستاده بود. ديدم براي مني كه مدتهاست دنبال حرفي براي نوشتن هستم فرصت خوبيه! متن قشنگي بود كه گفتم انتشارش علاوه بر زيبايي كه داره، از حرفهاي تازه زاييده شدهاي در دلم حكايت ميكنه.
2. پدر شدن در اين دوران، برزخي از بودنها و نبودنهاست. برزخي از مخاطب حياتهاي پاك و ناپاك بودن. برزخي كه يك طرفش پر از احساس و زيبايي و اطمينان و زندگيست و اون طرفش پر از خشكيها و نازيباييها و بياعتماديهاست. پدري كه دست دخترش رو ميگيره بايد سراسر ايمان باشه و اعتماد، آرامش باشه و لطافت هرچند خودش تو اين دوران دستي رو با ايمان و اعتماد و آرامش نگرفته باشه. پدر بايد صداقت باشه و راستي گرچه دنيا پر شده از دروغ و جعل! پدر بايد گرم باشه و شاداب گرچه دنيا سرد شده و غمگين. روزها بايد به هزاران نگاه دروغ و ريا زل بزنه و باز هم بتونه شب نگاه معصومانه دخترش رو تحمل كنه. بايد به دخترش ياد بده كه از شكستن شاخهاي غمگين بشه ولي خودش تحمل شنيدن اخبار خونريزيها رو داشته باشه. پدر بودن در اين دوران يعني تحمل پنجرهوار باد براي عبور آفتاب.
3. پدرهاي اين دوره زمانه بايد قدرت آفرينش يك خانه زيبا رو داشته باشند، بايد بلد باشند خداي گمشده اين دوران رو به خونه هاشون بازگردونند.
4. اونجوري كه دكتر ميگفت قرار شده يك فرشته خانوم به خانوادهمون بپيونده! يعني كه بچهمون دختره! فرقي نداشت اگر پسر هم بود. براي من كه پدر خواهم بود هر كدومشون يه مزيت داره! شبها كه مياي خونه پسرت گارد ميگيره كاراته بازي كنه و دخترت دستهاش رو باز مي كنه تا تو بغلت خوابش ببره!
5. دنبال اسم هستيم براي اين فرشته خانوم. اگر پيشنهادي دارين دريغ نكنين :) ممنون مي شيم.
نوشته شده توسط مهدي
۱۲:۰۳ | برچسبها فرزند دختر, نام, پدر | 12 Comments
وقتی جی جی دست تکان می دهد!
دو هفته پيش براي تعيين جنسيت جيجي رفتيم دكتر. از چند روز قبلش دل تو دلم نبود و قرار نداشتم.
عليرغم ممنوعيت ورود آقايان به مطب، مهدي رو هم با خودمون برديم. چيزي رو كي ميديدم باورم نميشد. كاملا شكل گرفته بود. فكر ميكردم دارم توهم ميبينم. مامان و مهدي مطب رو گذاشته بودند روي سرشون و دائم قربون صدقهاش ميرفتن. و دكتر يكي يكي برام ميگفت:
- ايناها! اين دهنشه... اين قلبشه... ببين حفرههاش هم كاملا پيداست. دستاش پاهاش...
بلا سر كارمون گذاشته بود و خودش رو جمع كرده بود. نميشد فهميد كه دختره «تاج سر» يا پسره «گل پسره»!
اما من چيزي رو ديدم كه علي رغم اينكه جواب سوالمون رو نگرفتم راضي راهي خونه شدم. دستش! بله! حركت دستش كه بالا ميومد و انگار كه به چونه اش ميزد و همين كافي بود كه تا صبح صد بار فيلمي كه مهدي گرفته بود رو دوره كنم و صد بار اون حس شگفتانگيز سرتاپاي وجودم رو بگيره. انگار كه داشت دست تكون ميداد برامون!
دكتر يه آزمايش سونوي ديگه برام نوشت و گفت كه تاريخ نميزنم تا هر وقت تونستي بري. اما حداكثر تا دو هفته ديگه ميتوني جوابت رو بگيري.
و شايد اگه خريد وسايلش مطرح نبود ترجيح ميدادم
دنيا بياد
دستش رو ببوسم
و فرزندم خطابش كنم.
۲۱:۴۴ | | 7 Comments
لطفا همه احترام بگذاريد

۱۲:۳۵ | برچسبها مادر, پدر | 1 Comments
دختر یا پسر؟
یه وقتایی هم می گم حلال زاده به داییش میره و از شباهت های احتمالی خندم می گیره!
و همین طور این ها را در ذهنم جا به جا می کنم و با این که می دونم به نتیجه نمی رسم به جست و جو ادامه می دم...
دلم قنچ میره!
هر وقت هم که می خوام متمرکز بشم ببینم احساسم چی می گه، نمی شه! احساسم از شوق یکجا آروم نمیگیره و دائم این طرف اون طرف ورجه وورجه میکنه!
مهدی میگه اینکه نمیتونیم حدس بزنیم از این بابتِ که ترجیهی برای ما و خانواده هامون وجود نداره.
حالا همین امروز و فرداست که معلوم می شه. و با این که خیلی می خوام بدونم چیه تا باهاش راحت تر ارتباط برقرار کنم دلم می خواد که ندونم!
و این دانستن و ندانستن هم مثل همون شوق کودکانه دنبال هم گذاشته اند.
اصلا این روزها هزارکودکان شده ام من!
۸:۰۴ | | 4 Comments
نقشی نو
۲:۱۸ | | 4 Comments
